برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
برای آدمک های این قصه دلنوازی کنآواز بخوان و روی یخ های خاطرات برقصبرای این آدمکها زمان بی معناستفقط به سرزمین تو آمده اند تا سرگرم شوندآدمکهای قصهبه تو لبخند می زنندنه به خاطره دوست داشتنت فقط برای اینکه بیشتر سرگرمشان کنیآدمک های این قصهاحساس ندارندبرایشان مهم نیستدر وجودت خوشحالی یا ناراحتنگرانی یا خستهبرایشان مهم نیستبعد از رفتنشانچه بر سرت می آیدآدمک های این قصهانقدر, بی خیال وجودت می شوندکه حتی برای زمین خوردنت هم ساعت ها می خندندآدمکان این قصهبه دنبال چیزی هستند که تو نیستیو فقط زمان کوتاهی می توانی شبیه علاقه مندیهایشان باشیآدمکان این قصهفقط تماشاچیندو برای دلخوشی تو تشویقت هم می کنندآدمکان این قصهوقتی در نگاهشان نباشیاصلا تو را به یاد نمی آورندآنها انقدر, عجیبندکه باور نمی کنیآدمکان این قصهحتی برای بودنت , داشتنتهیچ تلاشی نمی کنندچرا که رهگذران قصه های زیادی بوده اندپس برای آدمکان قصه ی زندگیتفقط دست تکان بدهو در وجودت فراموششان کنچون آنها معنای دوست داشتن و انتظار را نمی فهمندو حالا باور کنکه هیچ کدامشانعاشق های واقعی دنیای تو نیستند
+ نوشته شده در بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ساعت ۵ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
سایه ها می فهمند درد درونم رااما در پس این سیاهی ها هیچ دلی به آرامش دلم فکر نکردانگار دنیا هم روی دیگرش را نشانم دادهانگار بعد از سیاهترین اتفاق زندگیمدیگر به هیچکس حسی ندارمخوب یا بدِ هر چیزی برایم فرق نداردانگار عزیزترین زندگیم با رفتنش احساسم را با خود بردهانگار دیگر بودن یا نبودن تنها توی زندگیم هم برایم فرقی ندارددیشب وقتی نامش را دیدم به پهنای صفحه ی روزگارم اشک ریختمو گفتمچرا دیگر دلم برایت تنگ نیست ؟چرا دیگر حسی به تو ندارم ؟به جایی رسیده ام کهنه با آمدنت شاد می شوم , و نه با رفتنت غمگینکسی میگفتعوارض سوگ همین استحتی از عزیزترین عشق روزگارت هم می گذریحالا از تو گذشته اممن دیگر نیازی به هیچ عشق ماندگاری ندارمتنها عشق ماندگارم مادرم بود که روزگار بی مروت از من گرفتحالا هر چه می خواهی برو از من دور شوهر چه می خواهی دروغ بگو و با نام مستعار کنارم باشهر چه می خواهی خاطراتت را از قلبم پاک کنمی ترسم روزی عوارض سوگ تمام شود و دوباره پریشان عشق ماندگارت شومپس خدا به همراهتای تنها توی زندگیم
+ نوشته شده در هشتم آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
گاهی وقتها صبر می کنمتا بیایی و بگوییچه خبر از دنیای با هم بودنمان ؟در خودم فرو می روم و می گویماز کجای این دنیای پر از هیاهو برایش بگویمکه غمگین و نگران نشود یا به خاطرم دست به دامان خدا نشوددوباره در گوشم فریاد می زنیبا تو هستم حواست به من هست ؟در چشمان پریشان تصویر رویاهایت , غرق می شوم و می گویمهیچ ندانی بهتر استدوباره زل می زنی به من و می گوییکاش چشمانت زبان دلت نمی شدکاش نگاهت مثل همان روز های با هم بودنمان پر از شور و نشاط عشق بودچه بر سر دل بی گناهت آمده که دل و نگاهت یکی نیست ؟پلک هایم از هجوم بلور اشکهایم سنگین می شوندبغض راه گلویم را می بنددحالا هم از باز شدن پلکهایم می ترسم , مبادا گونه هایم خیس باران شودو هم از لبهای به هم فشرده ام می ترسم مبادا بغض ترک خورده ام دریای خروشان قصه ی روزگارم شوددستی بر شانه ام می زنی و می گوییباور کن خدا حواسش به ما هستو حالا می گویمخدایا منُ ببین
+ نوشته شده در بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی
کسی برایم نوشتاز عشق که می گویی در نظرم دنیای دیگری را تصور می کنمدنیایی که شناختنش کار هر کسی نیستبرایت می نویسمعشق تنها یک کلمه , یا یک نام نیستهمان دنیای دیگریست که اگر قوانینش را رعایت نکنیاگر برای همان فردی که تو را دعوت کرده حریمی قائل نباشیبه خواست خدا از آن دنیای پر از عوامل ناشناخته بیرون می افتیشاید در طول زندگی فقط یکبار بتوانی وارد آن دنیای اسرار آمیز شویبه خاطر همین باید دست از هر آنچه تو را به دنیای خودت باز می گرداند برداریاگر درون دنیای عشقدروغ بگوییاهل نیرنگ و دو رویی باشیاهل خصلت های بد انسانی باشیشاید برای همیشه از چنین دنیایی محروم شویبرای شناختن عشق باید عارف باشیپادشاه دنیای عشق خداستو برای صاحب عشقت باید پاک و عاری از هر نوع بدی باشیآدمها زیاد به وصال یکدیگر می رسندهمه ی این وصال ها از عشق نیستعاشق واقعی در دریای بی کران دوست داشتن غرق نمی شودبلکه ناجی کسی می شود که قرار است تا پایان نفس کشیدنش در قلبش ساکن شودعشق معنای یک وصال ساده نیستباید از علایقت به خاطر داشتن ِ محبوب تا حدی که زندگیت مختل نشود بگذریو اگر آن علایق درست باشد محبوب واقعیت دوباره آنها را به تو باز می گرداندعشق ستون خوشبختیستاگر در میان راه فهمیدی خوشبخت نیستیبدان راه تو راهِ عشق نبودهبلکه فقط به خاطر سرگرمی یا ادامه زندگی به وصال فکر کرده ایخلاصه اگر بخواهم برایت از دنیای عشق بنویسمقلم قاصر و کلام فنا خواهد شدفقط در یک پیام به تو می گویمدنیای عشق انسان واقعی می خواهد پس ابتدا به انسانیتت بیاندیش
+ نوشته شده در بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ساعت ۲ ب.ظ  توسط پرستو ی مهاجر
|
برچسب:
نویسنده: رویا ایمانی